عشق واقعی
|
لبم ميخندد . دل در حصار سينه می گريد ببين در برق چشمم آشکارا اشک پنهانی رفتی؟...اما... رفتي؟ با خاطراتت؟ با محبتهاي دلت؟ با چشمان خيس؟ رفتي اما خيلي زود رفتي . بدون خداحافظي ، بدون يه كلام حرف ناگفته! مي دانستم مي روي اما نه به اين زودي! خاطراتت تا ابد در قلبم نگه خواهم داشت مطمئن باش! خاطره هايي كه با هم بوديم مثل ليلي و مجنون. خاطره هايي كه با هم درد و دل مي كرديم مثل عاشق و معشوق. خاطره هايي كه با هم اشك مي ريختيم مثل ابر پريشون. تمام خاطرات با هم بودنمان در قلبت از ياد بردي؟ افسوس كه گذشت…هرچه خاطره خوب بود گذشت… تنها خاطره هاي تلخ از با هم بودنمان برجا مانده است. با رفتنت همه چيز سوخت…خاطره ، محبت ، عشق. ديگر اميدي به زندگي نيست. آروزهايم همه تبديل به رويا شدند. همه تبديل به خواب بيدارنشدني شدند. رفتي بدون يادگاري. بدون خداحافظي. بدون يك كلام حرف عاشقي! مثل يك پرستو رفتي ، پرستويي كه يك لحظه سفر ميكند ، سفر به شهر خوشبختي ميكند. مي دانم خوشبختي و رنگش را در لحظه هايي كه با هم بوديم نديدي! حالا سفر كن به همان شهر خوشبختي ها ! من هم در همين شهر غريب و نا آشنا و بي محبت خواهم ماند. خوشبختي را در چهره ات مي بينم . اما چهره من ديگر رنگ خوشبختي را نخواهد ديد و ديگر قلب من به غصه و درد عادت خواهد كرد (ندای عزیزم دوستت دارم برای همیشه) | ||
