زير باران بايد رفت فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد دوست را، زير باران بايد ديد عشق را، زير باران بايد جست ...
![]()
![]()

امواج خروشان دریا به سمت ساحل می شتابند !
دریا ساحل را در آغوش می گیرد ... و عشق بازی آغاز می شود ... دست نوازشگر دریا و تن عشوه گر ساحل !
به یاد تو روی این سکوی باقی مانده از روزهای دیرین , نشسته ام و برای تو می نگارم عاشقانه ای که تجلی نام توست ! ...
تویی که دلیل محکمی هستی بر روایت عشق من !
اگر واژه ای هست از توست و از احساسی که به تو میرسد !
آسمان روی دریا ... امشب چراغانی شده ست ... دریا عاشق تر از همیشه خود را به ساحل می رساند !
و من عاشق تر از همیشه از دوری تو می گریم ... میان ما یک دریا و شاید هم یک اقیانوس فاصله ست ! کو موسی که با عصایش از میان آبها راهی برایم باز کند تا خود را به تو برسانم ؟؟!!؟؟
از دوری تو مرده ای بیش نیستم اما تو می توانی با آمدنت همچون عیسی به من روحی دوباره دهی و مرا زنده گردانی ! ...
بر دیواره این ساحل تکیه زده ام و خود را با تو در رویا می بینم که بر ماسه های ساحل قدم می زنیم و
حتی گرمای طاقت فرسای لب دریا هم ما را نمی رنجاند چون در کنار همیم !
خود را در رویا با تو می بینم که بر ماسه های ساحل نشسته ایم و به دریای عاشق خیره هستیم و باهم از عشق می گوییم ! ...
کاش این رویاها حقیقت پیدا کند ! کاش روزی فرا رسد که من در کنار تو خود را آرام بیابم !
از بازدم تو دم بگیرم و سر بز شانه هایت گذارم ! ...
کاش روزی فرا رسد که چشمانم را که می گشایم ترا مقابل خود ببینم ؛
کاش صدای ترا بشنوم که مرا می خوانی ؛
کاش دستانت را ببینم که دستان مرا می فشارد ؛
کاش بازوان تو تکیه گاه من باشد ؛
از اینهمه کاش خسته شدم ... ! اگر تو نباشی چه کنم ؟؟؟
دوستت دارم تا بی نهایت زندگی ...
|
يادت باشه....گاهي وقتا مثلاً آخر شب که مي خواي بخوابي يه دل تنهايي هست که يکم اونور تر از تو مي تپه واسه تو....
| ||