تبليغاتX
برای کسی که از ته قلبم دوستش دارم

برای کسی که از ته قلبم دوستش دارم

عشق

09.jpg
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/05/19ساعت 20:4  توسط مرتضی  | 

زير باران بايد رفت

فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد

دوست را، زير باران بايد ديد

عشق را، زير باران بايد جست

...

 

 

2

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/05/18ساعت 11:4  توسط مرتضی  | 

2
+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/05/18ساعت 10:59  توسط مرتضی  | 

امواج خروشان دریا به سمت ساحل می شتابند !

دریا ساحل را در آغوش می گیرد ... و عشق بازی آغاز می شود ... دست نوازشگر دریا و تن عشوه گر ساحل !

به یاد تو روی این سکوی باقی مانده از روزهای دیرین , نشسته ام و برای تو می نگارم عاشقانه ای که تجلی نام توست ! ...

تویی که دلیل محکمی هستی بر روایت عشق من !

اگر واژه ای هست از توست و از احساسی که به تو میرسد !

آسمان روی دریا ... امشب چراغانی شده ست ... دریا عاشق تر از همیشه خود را به ساحل می رساند !

و من عاشق تر از همیشه از دوری تو می گریم ... میان ما یک دریا و شاید هم یک اقیانوس فاصله ست ! کو موسی که با عصایش از میان آبها راهی برایم باز کند تا خود را به تو برسانم ؟؟!!؟؟

از دوری تو مرده ای بیش نیستم اما تو می توانی با آمدنت همچون عیسی به من روحی دوباره دهی و مرا زنده گردانی ! ...

بر دیواره این ساحل تکیه زده ام و خود را با تو در رویا می بینم که بر ماسه های ساحل قدم می زنیم و

حتی گرمای طاقت فرسای لب دریا هم ما را نمی رنجاند چون در کنار همیم !

خود را در رویا با تو می بینم که بر ماسه های ساحل نشسته ایم و به دریای عاشق خیره هستیم و باهم از عشق می گوییم ! ...

کاش این رویاها حقیقت پیدا کند ! کاش روزی فرا رسد که من در کنار تو خود را آرام بیابم !

از بازدم تو دم بگیرم و سر بز شانه هایت گذارم ! ...

کاش روزی فرا رسد که چشمانم را که می گشایم ترا مقابل خود ببینم ؛

کاش صدای ترا بشنوم که مرا می خوانی ؛

کاش دستانت را ببینم که دستان مرا می فشارد ؛

کاش بازوان تو تکیه گاه من باشد ؛

 

از اینهمه کاش خسته شدم ... ! اگر تو نباشی چه کنم ؟؟؟

 

 

 

                  دوستت دارم تا بی نهایت زندگی ...

2 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/05/18ساعت 10:57  توسط مرتضی  | 

يادت باشه....گاهي وقتا مثلاً آخر شب که مي خواي بخوابي يه دل تنهايي هست که يکم اونور تر از تو مي تپه واسه تو....
يادت باشه که فقط تو بودي که تونستي وارد قلبم بشي بدون اينکه قفلشو بشکني....
يادت باشه  من هر شب با اسمت همصدا مي شم و تو روياهام با تو حرف مي زنم تا سبک شم تويي که حتي يادت و خيالت هم آرامش بخشه...
هيچ مي دوني که وقتي يه کوچولو ازم دور ميشي من چقدر غصه دار ميشم؟ اون موقع است که چشماي غمگينم دنبال چشماي سياه قشنگت مي گرده که با هر بار نگاه کلي انرژي ازشون دريافت کنه...دستام دنبال دستاي مهربونت مي گرده تا احساست کنه...بدونه که هستي...هميشه مي موني ...خودت مي دوني که اين واژه ها نمي تونن اون چيزي که تو عمق وجودمه ابراز کنن...وقتي مي خوام از تو بنويسم نه تنها واژه ها در مقابلت کم ميارن ...بلکه حتي به احترام حضور سبز و مهربونت سره تعظيم در مقابلت خم مي کنند...

 

2
+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/05/18ساعت 10:49  توسط مرتضی  |