ای کاش... / عشق حقیقی...

ان زمان که مانند پرستویی زیبا در افاق وجودم پر کشیدی چه صمیمانه در کنج دلم جا گرفتی وحالا محبت راتنها و تنهادر گرو چشمان افسونگر تو میبینم ای کاش در کنارم بودی تا برگ برگ درخت زندگیم را به پایت فنا و نابود کردم ای کاش در کنارم بودی تا سیر نگاهت می کردم تا جبران لحظه هایی را کنم که ارزوی دیدنت را داشتم ای کاش در کنارم بودی تا در سحر گاه تنهای تا نماز عشق را تنها و تنها با تو اقامه می کردم ای کاش
+ نوشته شده در پنجشنبه
1384/06/10ساعت 12:52  توسط مرتضی
|
مدتی است که اشک هایم....اشک های دلتنگیم...برای تو.....مانند قبل نیست...
دیگر اشکهایم مانند گذشته تسکین دهنده ی گونه هایم نیست....
بلکه مانند شلاقیست که عذابم می دهد....
و من با هر یک قطره آن قریادی به وسعت بزرگی تو سر می دهم...
کاش زودتر به پایان برسد...
در کدام طلوع و کدام غروب ....؟
دیگر برایم مهم نیست...
برای دیدنت....
مستی دلتنگی هم آرامم نمی کند...
آرام
+ نوشته شده در پنجشنبه
1384/06/10ساعت 12:51  توسط مرتضی
|
+ نوشته شده در پنجشنبه
1384/06/10ساعت 12:49  توسط مرتضی
|
+ نوشته شده در پنجشنبه
1384/06/10ساعت 12:38  توسط مرتضی
|