مدتی است که اشک هایم....اشک های دلتنگیم...برای تو.....مانند قبل نیست...
دیگر اشکهایم مانند گذشته تسکین دهنده ی گونه هایم نیست....
بلکه مانند شلاقیست که عذابم می دهد....
و من با هر یک قطره آن قریادی به وسعت بزرگی تو سر می دهم...
کاش زودتر به پایان برسد...
در کدام طلوع و کدام غروب ....؟
دیگر برایم مهم نیست...
برای دیدنت....
مستی دلتنگی هم آرامم نمی کند...
